نبضش را می گیرم،ناخوشی اش را با همه هستی ام حس می کنم
هر روز ناخوش تر و ناتوان تر
توان دیدن ناتوانی اش را ندارم
اشک چشمانم را پر می کند،بغض راه گلویم را می بندد و هق هقم در آن می شکند.
به کنجی می نشینم و با چشمانی اشکبار تن رنجورش را می نگرم و از ته دل بهبودی و بهروزی اش را آرزو میکنم.
کورسویی در گوشه قلبم پیداست،روزنه امیدی ست
نجوایی در گوشم می پیچد،گویا کسی می گوید :
بهبودی نزدیک ست،فردا بهتر ست،بهار در راه ست.
با شادمانی یکتای بی همتا را می خوانم و سوگندش می دهم که او را فراموش نکند.
باز به او خیره می شوم.بازهم بغض،اشک،آه
دیده ازو می گیرم،به روزنه چشم می دوزم.
چشم به راه بهارم،چشم به راه بهارم.
میهنم،ایرانم،هستی ام دوستت دارم ، بهبودی و بهروزی ات بزرگ آرزوی من است.
به امید فردایی بهتر و ایرانی آبادتر
نگارشگـر پرهــام کـیانی در چهارشنبه 30 مرداد1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
پیشکش به همه آنهایی که قلب مهربانشان برای دیگر انسانها نیز می تپد کسانی که دیگران نیزبرایشان ارزشمند هستند،همانهایی که همواره به دنبال فرصتی هستند که به دنیای شخص دیگری با گفته ها و آموزه های خود روشنایی بیشتری ببخشند.
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود .
پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟
از روزي كه اين أدم به جهنم آمده همواره در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را به نیکی اندیشی و پاکی راهنمایی مي كند و...
اکنون گوشه ای از سخن درویش به جهنم رفته را بشنویم: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر به اشتباه هم راهی جهنم شدی و در آن افتادی شيطان خودش تو را به بهشت باز گرداند.
دومین درس ارزشمند -
روزی سر جلسه آزمون هنگامی که چشم دانشجویان به پرسش پایانی افتاد، خنده شان گرفت. فکر کردند استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. پرسش اين بود: نام کوچک زنى که سرای دانشکده را نظافت میکند چيست؟
همه آن زن نظافتچى را بارها ديده بودند. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و نزدیکً شصت سال سن داشت. امّا نام کوچکش را از کجا بايد میدانستند؟
همه برگه آزمون را تحويل دادند و پرسش پایانی را بیجواب گذاشتند.پیش از آنکه همه از کلاس بیرون بروند دانشجويى از استاد پرسید: آيا پرسش پایانی هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسيارى دیدار خواهيد کرد. همه آنها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنيد لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد.
چهارمین درس ارزشمند- کمک در زير باران
يک شب،نزدیک ساعت ٥/١١، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که میباريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله خودروی ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو میآمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او ایستاد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنشهاى ميان سفيدپوستان و سياهپوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياهپوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و سپس مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان سپاسگزاری کرد و نشانی منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با شگفتی ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آوردهاند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون: از شما به سبب کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار سپاسگزارم. باران نه تنها لباسهايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به سبب مهبانی و محبت شما، من توانستم در آخرين لحظههاى زندگى همسرم و درست پیش از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به سبب کمک بیشائبه به ديگران دعا میکنم.
ارادتمند شما
نات کينگکول
پنجمین درس ارزشمند- هميشه کسانى که خدمت میکنند را به ياد داشته باشيد
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. سپس پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت:
٣٥ سنت
- پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
اشو زرتشت
بار خدایا همواره به ما فرصتی ده تا نیکی ها را بیاموزیم که شاید بتوانیم آموزه هایمان را به دیگران نیز یاد بدهیم.
نگارشگـر پرهــام کـیانی در شنبه 12 مرداد1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
کتاب دوقرن سکوت زنده یاد دکتر زرین کوب کتابی ست که به باور من در گنجینه خانه هر ایرانی بایستی یک جلد از آن باشد تا همچون گوی جادو گوشه ای از گذشته نه چندان غرورآفرینی را به ما و فرزندانمان نشان دهد که در هیچ کتاب درسی و هیچ مدرسه ای آنها را نمی آموزیم .دو قرن سکوت کتابی ست شیوا و گیرا که بسیار زیبا روزهای نخست یورش تازیها و رخدادهای دوصد سال فرمانروایی آنها بر ایران این سرزمین آریایی و میهن اهورایی را بیان می کند.سال هایی پر از درد،خشونت،وحشیگری،کشت و کشتار،سرکوب،ویرانگری و هر بدبختی و سیه روزی که در اندیشه می گنجد و بر ایرانمان گذشت.در آن سال ها این سرزمین،درد و غم چه بی مهری ها که نکشید و طعم تلخ چه نامردمی ها که نچشید.
جای بسی افسوس است که پس از اینهمه بدبختی و گرفتاری از سوی تازیها هیچ کشوری و هیچ مردمی به اندازه ما ایرانی ها کمر خدمت به آنها نبستند و فرهنگ بیابان نشینی شان را پاس نداشتند.براستی که ما همواره برای رسوم و باور آنها کاسه ای بوده ایم داغ تر از آش و دایه ای هستیم دلسوز تر از مادر،چرا که نمونه تندروی ها و بی خردی های ما را حتا در سرزمین حجاز که زادگاه آن چپاولگران است نمی توان یافت چرا که آنها هیچگاه دختران میهنشان را به خاطر بیرون بودن کمی از موی سرشان زیر مشت و لگد نمی گیرند ویا پسران سرزمینشان را به سبب موی بلند و یا نقش روی لباس بازداشت نمی کنند.
در این سرزمین نازنین،بزرگ مردانی همچون رستم فرخ زاد،بابک خرم دین،یقوب لیث و...را کمتر کسی می شناسد و ارج می نهد ولی تا دلتان بخواهد از دلاوری ها و نیک نهادی های سران عرب صدر اسلام سخن به گذاف رانده می شود و پاس داشته می شوند.
این کتاب به خوبی بیان می دارد که عرب ها چگونه به سرزمین پارس یورش آوردند و چه ها کردند.پس از آمدن آن ها همه چیز ما از دست رفت،فرهنگ،باورهای نیک،خرد،مهربانی و...و افسوس که آنها آئینه تمام نمایی شدند که ما برای پیرایش رفتارمان برگزیدیم و چه گزینش نابجایی!!!آئینه ای که در آن تن پوش زیبای گذشته درخشانمان را از تن درآورده و به گوشه ای انداختیم،برابری زن و مرد را در بغچه رختهای کهنه ذهنمان پیچیدیم،فرهنگ مدارا و شنیدن در آن از صفحه ذهنمان رخت بربست،مهربانی و دوست داشتن از قلبمان پاک شد،روراستی،مردانگی،انسانیت و نیک اندیشی را کهنه رخت پلاسیده انگاشتیم و در پایان غم و اندوه و سوگواری را جایگزین تن پوش شادی،جشن،پایکوبی و سرزندگی فرهنگ گذشته مان کردیم.
و صد افسوس که امروزه هم همان راه را در پیش گرفته ایم و هر روز بیشتر و بیشتر از جهان راستی ها دور می شویم تا جایی که اکنون از دید پایگاه اجتماعی در میان کشورهای جهان از آخر دومیم و تنها افغانستان از ما پایین تر است.
این درد را باید به گفت و از نابخردی چه کسانی بایستی گلایه کرد؟؟؟
کاش بهتر بیاندیشیم تا فردایی نکوتر را رقم بزنیم.
به امید فردایی بهتر و ایرانی آبادتر
نگارشگـر پرهــام کـیانی در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
درود دوستان به حتم تا کنون این سخنان رو زیاد شنیدید:
خر بخنده،رو آب بخندی،یارو خیلی جلفه همش می خنده و...
به راستی آیا ما مردمی هستیم که حتا شادی و لبخند همدیگه رو نمی تونیم ببینیم و تحمل کنیم و یا اینکه اینقدر کینه و نفرت قلبامونو پر کرده که دیگه جایی واسه مهربونی و دوستی درش پیدا نمی شه؟؟؟
چرا از شادی و نوای خنده هم میهنمون شاد نمی شیم؟چه ایرادی داره هنگامی که نوای خنده ای (که نشانگر آرامش و آسودگی روحی و روانی ست)رو می شنویم بجای گفته های بالا تو دلمون آرزو کنیم که اون هم میهنمون همیشه بخنده و شاد باشه؟؟؟
دریغ از یه لبخند
دوستان تا کنون به شاهکار لبخند اندیشیدید؟هنگامی که به جایی وارد می شید حالا اداره باشه و یا هرجای دیگه و قراره که با کسی برخورد کنید،کافی ست که پیش از برخورد و سخن گفتن یه لبخند به او هدیه بدید و خواهید دید که چگونه همچون یه دیکتاتور قدرتمند عمل کرده و طرف مقابلتونو مجبورش می کنید که لبخند بزنه و این می شه آغاز یه رابطه نیک که بر اساس مهربونی،خوش برخوردی و نیک رفتاری پای می گیره.
چرا باید لبخندمونو از کسی دریغ کنیم؟اونم چیزیکه از بخشیدنش به دیگرون نه تنها هیچ کاستی و کمبودی برامون پدید نمیاد که سودهایی همچون دوستی و مهربونی نیز دربر خواهد داشت.
می تونید این روش رو واسه یه بارم که شده امتحانش کنید تا شاهکارشو از نزدیک با همه وجودتون حس کنید.
به امید روزهای بهتر برای همه ایرانی ها و فردایی نیکوتر برای ایرانمان
نگارشگـر پرهــام کـیانی در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
یکی از رفتارهای بد و ناپسند ما ایرانی ها که متاسفانه هیچگاه به پیامد و بدیهای آن توجه نکرده ایم این است که همواره برای دیگر هم میهنان خود جک ساخته و یا صفت های ناپسند و زشت به همدیگر نسبت می دهیم.شمالی های با فرهنگ و دوست داشتنی را به گونه ای،قزوینی های مهربان و پاک را به شیوه ای دیگر،اصفهانی های خونگرم و با خدا را جوری دیگر،آزربایجانی های باهوش و اندیشمند را با جک های گوناگون ،لرهای بردبار و اصیل را به گونه ای دیگر،به روستائیان زحمت کش و پاک نهاد به شیوه ای دیگرتوهین می کنیم و ...
و این درحالیست که هیچگاه به این نیاندیشیده ایم که توهین کردن و نسبت دادن صفت های بد به دیگر هم میهنانمان توهین به خود ماست چرا که ما همه ایرانی هستیم و هیچگاه نمی توانیم سوای از هم باشیم و همه بسان یک ایرانی به ما می نگرند حال چه ترک باشیم،چه لر،چه بلوچ،چه عرب خوزستان،چه فارس و یا هر قومیتی دیگر،همه و همه ایرانی هستیم در این خاک و در سرزمینی به نام ایران زندگی می کنیم.
به جای اینکه همواره دست در دست هم داده و ایده آبادانی و پیشرفت ایرانمان و همبستگی باهم را در ذهنمان بپرورانیم،می نشینیم به ذهنمان فشار آورده و آن را به پندار بد آلوده می کنیم تا شاید بتوانیم جکی نو ساخته و یا صفت ناپسند تازه ای را بیابیم و به دیگر هم میهنانمان نسبت دهیم که دمی خوش باشیم و بخندیم،آیا شیوه ای بهتر و نیکوتر برای خندیدن و شاد بودن نیست؟درست است که بسیاری از راه های شادمانی و خوش بودن را به روی ما بسته اند ولی این بهانه خوبی برای به بیراهه رفتن و کج اندیشی نیست.
من بارها به تارنمای هم میهنانی سر زده ام که به شدت نسبت به این کنش واکنش نشان داده و به نیت تلافی با جک های گوناگون و یا صفت های بسیار ناپسند به فارسها به گونه ای عقده خود را خالی کرده اند و این بده بستانها همانند سمی است که ریشه مهربانی،دوست داشتن،احترام،همبستگی و همه نیکی ها را در جامعه می خشکاند و هرآن بیشتر سبب فروپاشی اخلاقی ما ایرانی ها خواهد شد و شاهد گسستگی های هرچه بیشتر قومی و رواج دشمنی،بی احترامی،کینه ورزی،نا مهربانی و ...در جامعه خود خواهیم بود.
به امید اینکه با کمک گرفتن از خرد و اندیشه خویش پس از این بهتر رفتار کرده تا بتوانیم فردایی نیکتر برای میهنمان رقم بزنیم.
به امید آن روز .
پایـنده باد ایران،زنده باد ایرانی
نگارشگـر پرهــام کـیانی در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
چه می شه کرد هنگامی که در و دیوار شهر هم واست زبون در می یارن و یه جورایی واسطه می شن و ماموریت پیدا می کنن که رو اعصابت راه برن؟
تو این چند روز گذشته از خونه بیرون زدن و دیدن چهره شهر واسه دل رنجور من مصداق مته رو خشخاش گذاشتن بود.
یه اداره دولتی در یه شهـر رو در نظر بگیرید که به مناسبت اخیر دسته کم 2 پرچم و 1 پارچه نوشته را برای نمایش بر دیوارش آویزان کرده باشن و هزینه تهیه آن را 5 هزار تومان در نظر بگیرید . حال با برشمردن سایر ادارات آن شهر هزینه آنها را باهم جمع ببندید و آن را در تعداد شهــرهای ایران ضرب کنید.با یه حساب سرانگشتی در خواهید یافت که چه بودجه هنگفتی برای یه مناسبت بر میهن عزیزمان تحمیل می شود.حال این اندازه را در تعداد سایر مناسبتهای دیگر ضرب کنید چه به دست خواهد آمد؟؟؟
نه اینکه وفات ها،زادروزها،سالگردها،جشن ها و یا مناسبتهای دیگر را ارج ننهیم و پاس نداریم،که به اندازه کافی آنها را درسانه های گروهی پاس داشته و ارج می نهیم و دیگر نیازی به این همه ریخت و پاش نه تنها درشرایط کنونی کشور که در هیچ شرایطی نیست.
یکی از دوستان که در سفری ماموریتی به چین رفته بود تعریف می کرد که روزی در نشستی همراه با چینی ها چای آوردند،همه آنها چایشان را خوردند و من همچنان منتظر قند یا شکر بودم که بیاورند و هنگامیکه دیدم خبری از قند و شکر نیست منهم چایم را خوردم و در پایان نشست از یکی از چینی ها پرسیدم چه جوری است که شما چای را بدون قند و یا شکر می خورید ؟ او در جوابم گفت:ما بیش از 1 میلیارد جمعیتیم و اگر هر روز هر چینی بخواهد روزانه 2 یا 3 فنجان چای بخورد و همراه آن حتا اگر یه حبه قند استفاده کند شما حساب کنید در یک روز ما چینی ها چند حبه قند می خوریم؟
حال ببینیم چقدر دوگانگی ست میان اندیشه های ما و دیگر مردم جهان که خواستار پیشرفت هرچه بیشتر کشورشان هستند.
آیا ما سزاوار اینهمه گرفتاری نیستیم؟؟؟اینهمه تنگدستی،بزهکاری،واماندگی،و..............................
به راستی که سزاواریم،هرچه که می کشیم سزاییم،حـتا از تازی ها که اکنون دارند در آسایش و راحتی کامل زندگی می کنند هم نالایق تریم.
به امید فردایی بهتر،اندیشه ای برتر و میهنی (بهشتی)آبادتر
ایران سرفراز،ایرانی پاینده
نگارشگـر پرهــام کـیانی در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
چند جمله هست که مردم ما بسیار از اونها استفاده می کنن و به ایده من جزء بدترین اندیشه هایست که در میان یه ملت می تونه رواج داشته باشه.این چند جمله از اون نمونه هستن:
منم مثه همه،با رعایت من یه نفر که چیزی درست نمی شه.
من نکنم یکی دیگه می کنه.
بابا بی خیال ( از نفرت انگیزترین واژه ها )
همه اینجورین منم مثه همه.
تو این کشور اگه نخوری خورده می شی.
وجدان کدومه بابا؟
کدوم فردا؟کدوم میهن؟گور بابای هردوشون.
بابا قانون کیلویی چنده؟بخوای رعایتش کنی کلات پسه معرکست.
کلاه خودتو بگیر باد نبردش.
و.......................
اونقدر از این جمله ها در فرهنگ عامیانه ما رواج پیدا کرده و روزانه بکار می ره که اگه بخوای به همشون فکر کنی مخت می پکه.
بابا انسان،مرد مومن،هم میهن،ایرانی،عزیز من، منم مثه همه که نشد حرف،همین رعایت من و تو اوست که جامعه رو میسازه دیگه،اگه همه واسه همیشه شونه از زیر بارش خالی کنیم که هیچگاه هیچی درست نمی شه.به ایده من این مزخرف ترین جمله ست:(من نکنم یکی دیگه میکنه،از یه نفر کاری ساخته نیست)اینکه نشد حرف.تو متفاوت باش،تو خلاف جهت آب شنا کن،تو روش دیگه ای رو پیش بگیر،تو بهتر زندگی کن،تو انسان،مهربون و فداکار باش،چکار به دیگران داری بزار تو وجدانت راحت باشه.
عزیز من،قربون تو هم میهن دوست داشتنیم برم من،آخه تا کی بی خیال؟مگه میشه بی خیاله همه چیز شد؟بی خیاله میهن،بی خیاله ادب،بی خیاله فرهنگ،بی خیاله فردا،بی خیاله رعایت قانون،بی خیاله وجدان کاری،بی خیاله احترام به حقوق شهروندی،بی خیال،بی خیال،بی خیال.وای آدم وقتی اینهمه بی خیالی رو می بینه دیوونه میشه.آخه چقدر بی خیالی؟تا کی بی خیال؟
کی میگه تو این کشور باید بخوری تا خورده نشی؟مگه اینجا جنگله؟کی میگه باید هرجور که شده خودتو بکشی بالا حتا به قیمت زیر پا گذاشتن حق دیگران؟باید دیگران رو پله پیشرفت خودت کنی؟پس تکلیف انسانیت،مهربونی،عشق،دوست داشتن،فداکاری و... چی می شه؟
یعنی چی وجدان کدومه؟آدمی که وجدان نداره انسان نیست،یعنی هیچی نداره.یعنی نبودنش بهتر از بودنشه.
همین همه چیز رو واسه خودمون خواستیم و لگد زدیم به میهن و فردای میهن که امروزمون اینجوریه دیگه.بعضی ها میگن تو این کشور باید همینجور باشی.آخه با کی میخوای لج کنی؟این که دیگه نافرمانی مدنی نیست،نافرمانی عقلیه.
کی گفته باید تنها کلاه خدمونو نگه داریم که باد نبره؟پس تکلیف اون بیچاره ای که دست نداره چی میشه؟یعنی باید تنها سرمون به کار خودمون باشه و به هیچکس و هیچ چیز دیگه اهمیت ندیم؟از هیچ ستم دیده ای دفاع نکنیم؟دست هیچ نیازمندی رو نگیریم؟و تنها تو فکر منافع امروز خودمون باشیم؟
به باور من ما شگفت انگیز ترین ملت روی زمینیم.هیچیمون مثه دیگرون نیست.
بزرگ ایزدا به من و هم میهنانم کمک کن که بتوانیم شیوه بهتری برای زندگی برگزینیم و فردای بهتری برای بهشتمان بیافرینیم.
به امید فردایی بهتر برای میهنمان ایران
نگارشگـر پرهــام کـیانی در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
من پیامبری بودا،پرواز جمشید بر تکه ای ابر یا قالیچه ،نمایاندن مرز ایران با تیر و کمان آرش،سگ و یا گرگ شدن زنی در شیراز یا هرجای دیگر این جهان و ...و بسیاری از گفته های دیگر را هیچـگاه باور نخـواهـم کرد و تنها آن گفته ای را که با اندیشه ام سازگار است خواهم پذیرفت.
به جــز در بـاور خــــداونــــد یکــــتا در همــــه چــیز دودلــی پیــشه کن.
آهــــــــــای ایرانی دودلی پیشه کن،به خود تکانی ده،دستت را از چهره ات بردار،روزنه کوچک دیدت را درهـم شکن بر برجک اندیشه ات استوار و ستبر بایست و از بلندای آن به جهان پیرامونت بنگر.چشمانت را به اندازه همه گیتی بگشا،بر اندام زیبا و دلربای راستی از دور دستی بکش و در آرزوهایت از نزدیک به آغوشش بگیر،میانه روی،این بزرگ واژه گوهربار را چون سروده ای گران بر سر برگ اندیشه ات با نگاره ای درشت بنگار و گرداگردش قابی از زر بنشان که بس گرانبها و دارای چمی ارزشمند است این واژه.
به اندازه ای دستانت را محکم بر چهره ات فشردی که هر روز روزنه دیدت تنگتر و تنگتر شد و در پایان توان پایداری در برابر انگشتانت را از کف داد و به نابودی گرائید.آنچنان شد که از پس آن،چاه ژرف پیش پایت را ندیدی و چنان در آن فرو افتادی که همه اندام اندیشه و فرهنگت درهم کوبیده شد و هر تکه اش به سویی افـتاد.تا کی باید مرغ تیز پرواز پندارت را در روزنه کوچک دستانت زندانی کرده و جهان و راستیهایش را از پشت آن برایش موشکافی کنی؟
اکنون بیا دستت را از چهره بردار و روزنه ات را پنجره ای کن گشوده به همه جهان تا بتوانی تکه های گم شده ات را بیابی و جانی تازه بگیری.چوب دستی اندیشه ات را بردار،به آن تکیه کن و دیدت را به پهنای همه جهان گسترش ده و جایگاه خودت را در آن دوباره پیدا کن.درآن هنگام است که راه را از چاه تمیز خواهی داد و برای همیشه از بدبختی های سیه چاله بد اندیشان رهایی خواهی یافت.
آری هم میهن همواره دودلی پیشه کن و به سادگی پنداشتهای گذشتگان را باور نکن.درباره آنها خوب بیاندیش آنهایی که نیکند را نگهدار و با خرافاتهای سخت باور و هر آنچه را که شمشیر بر اندیشه ات می کشند و به دشمنی با آن بر می خیزند و سر ناسازگاری دارند،دلیرانه بجنگ و و نابودشان کن و اندیشه نیک و پاک را یکه تاز میدان نبرد کن.ریشه خرافات روئیده در کشتزار باورت را از بیخ و بن بر کن و نهال نواندیشی،دودلی و ناباوری در آن بکار تا در فردایی دیگر،خود و فرزندانت بتوانید خردگرایی،راست بینی و نیک اندیشی را درو کنید.
پس بکوش به گونه ای دگر باشی
مهربان ایزدا،من و همه هم میهنانم را به راه راستی ها و نیک اندیشی ها راهنمایی کن.
پایـنده ایـران،پایـنده ایـرانی
از آن روز دشمـن به مـا چـیره گشـت کـه ما را روان و خــرد تیـره گشـت
نگارشگـر پرهــام کـیانی در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
چندی پیش از شبکه سوم سیما برنامه ای تماشا می کردم که در آن مجری برنامه در حال گفت و گو با ورزشکاری ملی پوش بود و در آغاز از او خواست خودشو معـرفی کنه و جناب آقای ورزشکار از نام خود آغاز کرد،نام خانوادگیش را نیز گفت و همچنین نام پدرش را و هنگامی که آقای مجری نام مادرش را پرسید او با مکثی به نسبت طولانی پاسخ داد:ممکـنه نام خانوادگیشو بگــم؟و مجری برنامه گفت:ایرادی نداره هـرجور که راحتی.
و این رویکـرد به باور من اونقدر خنده دار و در عین حال تاسف آوره که می شه ساعتها نشست و از نظر روانشناسی اونرو مورد بررسی قرار داد و درباره اش گفت و گو کرد و ما چقدر بدبختیم که تو قرن بیست و یکم باید بشینیم در این مورد مسائل گفت و گو کنیم و یا در وبلاگهامون پستی رو بهش اختصاص بدیم.
این است فرهنگ مردمی که در موجهای بزرگ و پرتلاطم اقیانوس پیشرفت و سازندگی بر تخته های شکسته کشتی دانش و تکنولوژی سوارند و به امید رسیدن به سواحل دنیای قرن بیست و یکم سرنوشت خود را به دست امواج سپرده اند.و به باور من این سرابی بیش نیست و ما هیچگاه حتا در خواب هم به گرد و خاک این قافله پرشتاب نخواهیم رسید.
با این منش و شیوه نگرشی که ما به گرداگرد خود داریم و این فاصله فرهنگی که میان ما و دنیای مدرن وجود دارد نه تنها هیچگاه نخواهیم توانست به سر منزل آرزوهایمان برسیم که همواره درجا نیز خواهیم زد.
به راستی جامعه ما تا بدین اندازه نا امن،غیر قابل اعتماد و بی ظرفیت است که ما نتوانیم درآن از ترس سوء استفاده احتمالی حتا نام مادر، خواهـر و یا همسرخود را به زبان بیاوریم؟یعنی تا این حد بسته و تنگ است ویا مردم ما اینقدر کوته بین و تنگ نظرند که ما باید بدین گونه خود را جمع و جور کرده و در عذاب و سختی گذران زندگی کنیم؟
به ایده من سوای قوانین دست و پاگیر و همه باید و نبایدهای زورکی که در جامعه ما هست،این خودمان هستیم که با فرهنگ پوسیده و باورهای اشتباهمان جامعه را هرچه بیشتر به سمت و سوی بسته بودن سوق می دهیم.
کاش بتوانیم در آینده بهتر بیاندیشیم تا زندگی راحت تر و جامعه ای بازتر داشته باشیم.
به امید آنروز و به امید فردایی بهــتر.
نگارشگـر پرهــام کـیانی در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

اینجـا آسـمان آبی نیسـت
این تارنمـا تنهـا به فرهنگ و رفـتار مردم ایران زمین می پردازد.
هم میهن ارجمندی که به تارنمـای من سرزده ای جای پایت گلباران،با هر ایده،اندیشه،کیش و نژادی که هستی،با همه هستی ام و از ته قلب به تو احترام می گذارم و دوستت دارم.
من برای گفتن حرفت اگـرچه با آن مخـالفـم امـا حاضـرم جـانم را از دسـت بدهــم.
فهرست اصلی
نویسندگان
دوسـتان میهـن پرست من
PATRIOT
پـارس بـانــو
ایـران پایتخــت جهــان
آئــینه خـــرد
دخــتر ایـران زمـین
لـب هــای جـذامی
کاکــتوس
کــوروش راد
طلــوع فــردا
سـرزمـین مهــر
نوشته های پیشین
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
مهر 1386